یادمه از پیش دکتر اومدم تو اتاقت تو بیمارستان ، بغض داشت خفم میکرد اما خودمو نگه داشته بودم ، دیدی که بیقرارم ، صدام کردی و بوسیدیم ، لبخند زدی و گفتی آروم باش پسرم همه چیز خوب میشه ، اونوقت بود که بغضم ترکید و خودم رو انداختم تو بغلت .... سالها از اون روز میگذره ، من موندم و اون بغض با عکس لبخندت