فرصت
تا آمدم که ببینم چگونه است مادر
انگار که صدها سال ازکنارم رفته بود
تا آمدم به دستش دهم گلی برسم یادبود گلچین
روزگار باغ را به دستش سپرده بود
تاآمدم بخاطر یک عمر محبتش پیشانیش ببوسم
و نوازشش کنم دست ستایشگر
باد، شاخه های شکسته را از درخت عمرش چیده بود
و بر سر مزارش کشیده بود تا آمدم
باردیگر از لبخندش بگیرم درس درس گذشت و شکست و مهربانی را
صد آه و صد افسوس که رسم روزگار روح پاکش را زجانش ربوده بود
پایان هرخوشی غمی نهفته است این گفته سالها بر دل من نشسته بود
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 17:56 توسط بهنام
|