در کوچه های تنگ و دراز تنهایی
در کوچه های تنگ و دراز تنهایی بی هدف می روم
زمزمه ی ناله هایم در قفس سینه حبس شده اند
بوی گم شده ی عطر هستی در مشامم را به سختی حفظ می کنم
زاریه حالم توان را از من بگرفته است
جز ابری که در مسیرم هست چشمم چیزی نمی بیند
قطره های اشکی که از چشمم سرازیر است راه را برایم همورار می سازد
ای کوچه های تنگ تنهایی ...........
مرا به کجا می برید؟ بهار من خزان شده است
خدایا کمکم کن پناهم ده بی پناهم ای ای یار بی نوایان دستم را بگیر
تنهایم مگذار بی تو هیچم ای مهربان تر از مادر ....
+ نوشته شده در شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 12:6 توسط بهنام
|